تبليغاتX
آتلانتیس سرزمین افسانه ای زیر آب
سکوت ترانه ی زیباییست.اگر بهانه ی ان عشق باشد.........

ساده باش ...ساده بگو...ساده عاشق شو.ساده‌تر از همه با من باش....حرف‌های دلت سالهاست که سکوتند...من اگر نشنوم آنهارا...نمیدانم دلم را تا کجاها خوش کنم...و اگر نمیخواهی مرا...آهسته بگو.صندلیهای قطار هنوز هم خالی‌ اند...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 18:1 توسط پاییز طلایی |


من دلم تنگ مي شود
براي تو
براي هرآنچه که تکانم مي دهد

تـــــا تــامل خـــويش
بـــــــراي خاطراتمان
چيزهايي که تو، توهم مي خوانيشان

دلــم کــه تنـــگ مي شــود
پاي لحظه هاي خالي از تو
بــساط اشک پهن مي کــنم

گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم
صدايت را از امواج پراکنده ي زمان جمع مي کنم
پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد
پر از آواز مي شوم از تو

مگرغير از اين است
که توهم هم وجود دارد؟

باشد ...
به خودم دروغ نمي گويم!
اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند
دلم براي اين توهم تنگ مي شود...!!!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 11:22 توسط پاییز طلایی |

مشق دفترهای بی‌ خط،نمیخواهم بی‌ تو بمانم.تکرار شکوفه های یاس.وجودم بی‌ تو نخواست،راز محبت را بر چشم دیگری بنگرد.اسمان با توست.دریا ترا فرا میخواند.و پرنده ی عشق،سراسیمه ‌از دست سرنوشت،تو را از قاصدک می‌خواهد،آرزوها بروید.تا به کی‌ به انتظار؟؟؟روح امید پوسید،عاشقی فریاد کشید،من و تو،دیوارهای قفس را خواهیم شکست.....!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:30 توسط پاییز طلایی |

صدای باران میاید،جای تو خالیست...!!!هیچ کس نیست که همراهم شود،کاش میشد ساعت‌ها بی‌ هدف کوچه‌ها را زیر باران زیرو رو کرد.کاش میشد زیر باران به تو فکر کرد! و دوست داشتن...!که از پس دوریها باید بر سر همین کوچه آن را جا گذشت،شاید بوی باران بگیرد.شاید انتظار به او بفهماند که قدر چشمانت را بداند.اشک هایم...!سالهاست سکوتند.ولی‌ در این روز بارانی!میان جشن اشک عاشقان،گوشه ای به خاک میسپارمشان.هیچکس نمیفهمد راز چشمانم را!فقط تویی که نگاهم را میشناسی!پس کجایی؟؟؟بیهوده کوچه هارا زیرو رو می‌کنم.امروز خبری نیست...!باز هم جای تو خالیست...!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:28 توسط پاییز طلایی |

آری باور ندارم،هنوز نفس می‌کشم!غروب یک روز پاییزی ایست ولی‌ باران نمی‌ بارد. این آخرین باریست که برایت مینویسم.آخر وجودم تهی از شأعریست.و اینها واپسین تمنای قلبیست شکسته .قلبی که عاشق شد و بی‌ عشق از تپش ایستاد.خدایا کاش هیچوقت چشمانش را نمی‌دیدم...!و آن وقت دیگر حسرتی نبود،قبل از شکستنم،بی‌ هیچ ترحمی مرگ را می‌ سرودم.پاییز من،این پاییز دیگر به من مجالی نمیدهد،خدایا کمکم کن،نمیدا نم چگونه از تو جدا شوم. به اشک هایت قسم طاقت غمگین بودنت را ندارم.آری.بی‌ خداحافظی میروم. میروم که آرام بمیرم.این نوشته هارا به دست باد می‌سپارم.و تو هیچوقت اینها را نخواهی خواند .دیگر حرفی‌ ندارم.خوب من تو را به روزهای بهاری می‌سپارم.بگذار قطره‌ای سرشک در اولین روز وداع خاطراتم را بشوید.خداحافظ...!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:40 توسط پاییز طلایی |

سلام بر پاییز پادشاه فصل ها.آمدنت مبارک.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:35 توسط پاییز طلایی

سخت ویران کده ایست روزگار آن شب الود من.و در این روز سیاه اندوه،به چه اندیشم؟؟؟ او.............همهٔ بودن من خاطرات ایست از او..............!!
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط پاییز طلایی |

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...


که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟




من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:10 توسط پاییز طلایی |

همهٔ گلها در باغچه فریاد زدند ،ما گل خندانیم،ا نک از دورترین نقطه شب،با د فریاد کشید،این دروغ است،دروغ!!! من در آن لحظه که سرو،به اسا ارت میرفت،و در آن لحظه که تاریکی‌ در ماتم کاج تسلیت گفت به باغ، اشک را بر مژه هاتان دیدم....!!!

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:28 توسط پاییز طلایی |

من به چشمان تو میاندیشم،و به تکرار هزاران دست که تو را مینوشند،من به چشمان تو میاندیشم،و به شهری که ترا.با همه خوبیهات،به چراغ آن دورغ اینه شب انش بخشید،و به دستان تو آموخت که تسلیم شوی،و به تکرار تو میاندیشم.و به غمبار‌ترین لحظه خویش،که شکستی در من،و شکستم در خویش...!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:27 توسط پاییز طلایی |

دوست داشتنت میتواند گلی‌ باشد که سالی‌ یک بهار ترانه میخواند.کنار تو بهار یعنی‌ مهربانی،هستی‌،همین حادثهٔ اندک،مرا بر این میدارد که بگویم دوستت دارم. ‌ای همیشه همزاد من.تو از کدامین ستاره این چنین بلندو بی‌ بهانه از تقدس ،از نور میایی که من اینگونه گلگونه، خلاصه، و سبز میخواهمت،تو از کدامین ستاره این چنین خوشنود و خدای گونه میایی،که من اینگونه فرشته وار با لباسی از ابر و خورشیدی بر شانه میخواهمت؟؟؟‌ای همیشه همزاد من!آب‌ها را از زمین جدای نیست.گیاه از نور.مرا از تو جدای نیست.تا هستی‌ بر آن میدارد که بگویم:دوستت دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:17 توسط پاییز طلایی |

         به روزهایی فكر می‌كنم  که باران تنها نیستموسیقی تنها نیست

و من تنهایی سنگی ساكت              به باران می‌روم                             به برف

به جنگل، به كوه                                و تو نباشی                        به باد می‌روم

به اشیا              به چوب              چوب‌های شكل گرفته كه با من حرف می‌زنند

به آكواریوم می‌روم      به آكواریوم تو كه همیشه هست       به زمان‌های با تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:13 توسط پاییز طلایی |


بوي عيدي، بوي توپ، بوي کاغذرنگي،

بوي تند ماهي‌دودي وسط سفره‌ي نو،

بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،

با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

شادي شکستن قلک پول،

وحشت کم شدن سکه‌ي عيدي از شمردن زياد،

بوي اسکناس تانخورده‌ي لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،

با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

فکر قاشق زدن يه دختر چادرسيا،

شوق يک خيز بلند از روي بته‌هاي نور،

برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،

با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

عشق يک ستاره ساختن با دولک،

ترس ناتموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،

بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌کنم،

با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

بوي باغچه، بوي حوض، عطر خوب نذري،

شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن،

توي جوي لاجوردي هوس يه آب‌تني،
با اينا زمستونو سر مي‌کنم،

با اينا خسته‌گي‌مو در مي‌کنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط پاییز طلایی |

مرا با قلب برگ کوچکی بگذار.بمن پرواز ده بال سپید بامدادان را.........!!!مرا اواز ده...!!!اوای غمگین تر.حدیث چشمه ی این دشت را ای شب...........!!!مرا در کهنه تر افسانه های عاشقی بگذار.......!!!دریغا درد دلگیریست. ازا ین حرف.از ین شعر.........!چه.می دانم؟!زبان مهربانی را کبوتر های عاشق هم نمی دانند...!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:12 توسط پاییز طلایی |